تبليغاتX
یه عالمه مهربونی
اینجا مینویسم بخون تا بدونی

تو يه وبلاگ بطور اتفاقي يه جمله خوندم، اگه ازتون بپرسن مامانت رو بيشتر دوست داري يا خدا رو چي مي گي؟ هممون تا حالا فكر مي كرديم مي گيم خدا، ولي يه ذره فكر كنيد ميگيد كي؟ خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خودت دروغ نگو ما هنوز به اونجا نرسيديم كه بگيم خدا. شايد هيچ وقت نرسيم ولي اينكه تو لحظه اول و بدون فكر مي گيم خدا علتش چيه؟ اينكه بعد از يه ذره فكر كردن ميگيم مامان علتش چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من خودم عاشق خدام، خيلي دوستش دارم، اگه شب باهاش حرف نزنم خوابم نمي بره، هر روز بهش سلام مي كنم، گاهي اوقات توي فكرم مي بوسمش، وقتي كار اشتباهي مي كنم باور كنيد كه از هيچ كس و هيچ چيزي خجالت نمي كشم جز خود عزيزش، تو ذهنم به خودم فحش ميدم كه چرا كاري كردم كه خدا ناراحت بشه، ولي با همه اين حرفها نمي تونم بين وجود مهربون و عزيزش و مامانم اونو انتخاب كنم.

مدتهاست كه دارم فكر مي كنم، به اينكه ايمان واقعي چيه؟ اين كه موهام در نياد؟ اينكه دست هيچ پسري بهم نخوره؟ اينكه بدنم نمايان نباشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از مدتها فكر كردن و خواب ديدن (به خوابهام اعتقاد زيادي دارم چون چيزهايي ميبينم و جوابهايي ميگيرم كه خيلي منتظرشم) به اين نتيجه رسيدم كه ايمان تنها احترام گذاشتن به حقوق ديگرانه. هيچ چيز بيشتري نيست، باور كنيد اگه بشينيد و فكر كنيد ميبينيد كه هر قانون درستي كه تو دينه و تحريف نيست به همين برميگرده «احترام به حقوق ديگران».

راستي من از خدا نمي ترسم. مگه مي شه از كسي كه دوستت داره بترسي؟ خداي عزيز ما كنار اين همه صفت مهربونش يه چند تا صفت ترسناك داره بعد ما چسبيديم به اون ترسناكاش و همه خوباش رو فراموش كرديم. درسته توي قرآن هم نوشته كه از هيچ كس جز خدا نبايد ترسيد ولي نگفته كه بايد از خدا ترسيد. گفته هيچ كس توانايي اينو نداره كه شما رو بترسونه جز خدا كه اونم توي همون قرآن اونقدر از مهربوني و باگذشتيش نوشته كه اون ترس آدم يادش ميره!!!!!!!!!!!

يه مطلب ديگه هم مي خوام بگم. چشماتو ببند و به خدا فكر كن. اول اين كار رو انجام بده بعد بقيه رو بخون. حالا بگو چي ديدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قول مي دم كه تقريبا همتون فقط سياهي ديديد، در حالي كه اينطور نيست، يعني نبايد باشه. مگه شما پيامبر رو كه يه فرستاده براي دعوته سياه تصور مي كني كه حالا خدا رو سياه مي بيني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اينا چند تا از مطالبي بود كه خيلي در موردشون فكر مي كردم و مي كنم. خوشحال مي شم نظراتونو بدونم.

راستي توي قرآن شوره بقره اومده كه پيامبر فقط يك فرستاده براي دعوته و راهنمايي فقط از آن خداست. اينم واضح ترين اشتباهيه كه ممكنه يه كسي كه ادعاي كارشناسي مسائل قرآني داره انجام بده.

ديگه نمي گم كه كي آپ مي كنم . كي نمي كنم. شايد فردا شايدم هيچ وقت.

آرزوي شادي و سرزندگي براي همتون دارم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:30  توسط به من میگن پری | 

نمي دونم بازم كسي مياد اينجا يا نه.آخه من خودم تو وبلاگايي كه بيشتر از يك ماه نمي نويسن نميرم آخه آدرسهاشونو گم مي كنم.ولي بازم مي نويسم براي تو يك نفري كه ميدونم ميخوني و نمي دونم كه چرا چند وقته كه خبر منو نمي گيري، نميدونم شايد اونقدر از دستم ناراحتي كه ديگه دوستم نداري(هر چند كه نمي دونم چرا؟). حالا من بي معرفت، من بي خيال تو چي؟ تو كه منو آبجي مي دوني و دوستم داري چي؟

اين مدت اتفاقاي زيادي افتاد، اتفاقهايي كه گاهي منو شكست و گاهي هم تا آخرين جايي كه مي شد بالا برد. اينارو مي گم كه فكر نكني كه الكي نيومدم. دروغ نگم خيلي وقتا مي تونستم بيام و نيومدم، خيلي وقتا مي تونستم برات Off بذارم و نذاشتم ولي تو چي؟


بگذريم خيلي غر زدم.بعد از اين همه وقت يه پست غرغري نوشتم.

اومدم بگم كه شايد اسباب كشي كنم و از اين خونه برم. آخه خيليها هستن كه اينجارو مي شناسن و نمي خوام كه بشناسن. اگه اسباب كشي كردم آدرسش رو بهتون مي دم و اميدوارم كه اونجا ديگه رفيق نيمه راه نباشم. البته اينجا رو از بين نمي برم .آخه خاطراتي كه اينجا نوشتم برام خيلي عزيزن و يادآور روزهاي فوق العاده قشنگ.

اينم يه پست كوتاه غرغري. به همتون سر مي زنم و مي تونم دقيقا بگم كه هر كدومتون چه پستهايي زديد و اگه گاهي كامنت نمي ذارم به خاطر سرعت قشنگ اينترنتمه.

موفق، شاد و پيروز باشيد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:41  توسط به من میگن پری | 
سلام.بالاخره امتحانام تموم شد.پنج شنبه تموم شده بود ولي تا حالا خيلي درگير بودم بخاطر همين نتونستم بيام.
اگه پروژه هامو تحويل بدم ديگه تمومه تموم ميشه البته حالا حالاها پروژه هام كار دارن ولي وقتي تحويل داده شدن يعني پري جون فارق التحصيل شدن.انقدر ناراحتم كه خدا ميدونه آخه از بين 6 نفري كه با هم دوست بوديم فقط من و يكي از دوستام درسمون تموم ميشه در واقع تنها دختراي اين گروه فارغ التحصيل ميشن.
خيلي سخت بود.روز آخر كه اومديم بيرون از امتحان خيلي برامون سخت بود از 4 كه امتحانمون تموم شد تا 7:30 مراسم خداحافظي داشتيم.حالا باز تا آخر تابستون بازم همديگرو ميبينيما ولي خب ديگه خيلي سخت بود.تازه چند تا از بچه ها هم نبودن مثلا ميثم و حامد.
خيلي خوش گذشت مخصوصا اين روزاي آخر كه امتحانم داشتيم(حالا يكي نيست به من بگه تو ميري دانشگاه بهت خوش بگذره يا درس بخوني؟؟؟؟).ايكاش يا اينقدر خوب نبود يا به اين زودي تموم نميشد.
حالا براي اين پستم ميخوام يكي از خاطره هام رو بنويسم تا هميشه يادم بمونه.
تو اين روزاي آخر امتحان بود كه يه روز عصر نويد بهم زنگ زد.
-سلام،چطوري؟ميتوني فردا بياي دانشگاه ساعت 10:30.امتحان گرافيك دارم يكم مشكل دارم.
-آره منم ساعت 1 با چند تا ديگه از بچه ها قرار دارم واسه اصول شبكه.(آخه خودم شبكه امتحان داشتم)
خلاصه ساعت 10:45 رسيدم دانشگاه و نشستيم جون خودمون به درس خوندن.بعد از 30 دقيقه درس خوندن تموم شد و نشستيم به حرف زدن و خنديدن كه مسول كتابخونه اومد و با احترام تمام بيرونمون كرد.
رفتيم پايين و زريديم تا 12.حالا من ديشب يكي ديگه از دوستاي نويد كه يكي دو ترمي هم با ما كلاس داشت قول داده بود كه چون من خودم ساعت 3:30 امتحان دارم ناهارم بهم بده ماهم گداااااااااا،بخاطر ناهاره رفتم.ساعت كه 12 شد به نويد گفتم من ميرم خونه يكي از بچه ها ناهار بخورم و بعد بيام براي امتحانم كه يهو نويد پريد كه:
-نه.كجا ميخواي بري؟مگه اين قرار نبود ناهار بهت بده.
-آخه من روم نميشه چي بگم بهش؟
-نه بهش بگو خودش قول داده آخه منم ميخوام بيام.:)
-خب پس با من همكاري كن تا يادش بياد ديگه.
طي يك برنامه شيطاني بهش يادآوري كردم كه بايد بهم ناهار بده.از اون طرفم زنگ زدم به نگاري كه پاشو بيا ناهار مهمونيم .
اونم اومد چهارتايي پاشديم بريم رستوران كه بين راه يكي ديگه از بچه هارم ديديم و قرار شد اونم بياد.حالا فكرشو كنيد بيچاره قرار بوده منو مهمون كنه حالا بايد غذاي 3نفر ديگرم بده.(رو رو حال كرديد؟)
خلاصه از اونجايي كه رستوران كاج تو منظريه بهترين رستوران نزديكمون بود قرار شد بريم اونجا غافل از اينكه اونجا ناهار نداره.بعد با يه نقشه شومتر خواستيم كه بريم تك.بيچاره هم قبول كرد آخه نميدونست كم كم 40 تومني پياده ميشه كه ماهم دلمون سوخت و گفتيم بريم سعيد.
خب وقتي كه چند تا دوست به همافتن نميشه نخندن كه.اونم وقتي سوژه حي و حاظر باشه.ماهم در حال گذاشتن خيابون رو سرمون بوديم كه يهو يه الگانس خوشگل سفيد با نوارهاي سبز جلومون ترمز كرد.
خداييش يك لحظه نفسا همه بند اومد.اما بعد در كمال آرامش ديديم روش نوشته"گشت مبارزه با مواد مخدر".
حالا ماهم كه كم نمياريم به اين فكر افتاديم كه حالا اگه مارو بگيرن چطوري تو ماشين جا شيم؟آخه پنج نفر بوديم و قانوني نميشه بيشتر از پنج نفرم تو ماشين بشينن.
به هر حال خدا بهمون حال داد و ولمون كردن و رفتن.
بقيه اتفاقا ديگه خيلي طولاني ميشه بخوام تعريف كنم فقط آخرش رو بگم كه موقع برگشت اومديم از تو كوچه برگرديم كه زودتر برسيم كه سر كوچه دوتا آدم خيلي خوشگل كه تو امور دانشجويي و حراست دانشگاه فعاليت دارن و ديديم (اونم در حالي كه من دنبال نويد بودم تا بخاطر شوخي كه كرده بود بزنمش.).
ديگه بهتر از اونم اين شد كه آخر روز ساعت 6:30 كه با ميثم و حامد تو دانشگاه بودم بر اثر نيشگون محكمي كه حامد از دستم گرفت يه جيغ بنفش كشيدم اونم تو محيطي كه فقط 5 تا دانشگاه تو حياط روبرومون بودن و دختر و ديگر هيچ و در اين اوضاع اون دوقلوهاي محترم و خوشگله كه دو خط بالاتر گفتم در سمت راست ما ايستاده بودن.
خب خدا رو شكر كه درسم تموم شد وگرنه با وجود اينكه دانشجوي ناز و ماه و گلي بودم بايد اخراجم ميكردن.
راستي ما يه رئيس آموزش داريم كه خيلي سگه.دقيقا يه سگ پاچه گير.فكر كنيد كه من كاري كردم كه منو كه ميبينه ميايسته،سلام ميكنه،حالم رو ميپرسه و اظهار تاسف ميكنه كه دارم از اون دانشگاه ميره.
خب ديگه زياد حرف زدم بازم ميرم تا چند وقت ديگه.راستش معمولا نميتونم زياد بيام بنويسم ولي به همتون سر ميزنم و دوستون دارم.تا بعد.بازم برام دعا كنيد.
راستي يكي از نمره هام اومد.گفته بودم نمره هايي كه با منه بالاي 18 حالا اين يكي رو شدم 19.75.فكر نكنيد درس الكي بود خيلي سخت بود ولي ديگه پپره و قولش.
ببينم شماها چيكار كرديد با دعاتون.البته نمره اين درس شهريور مياد.
خب ديگه رفتم نگيد چند بار باباي آخه حرفم مياد ديگه خداييش بابايي.
راستي ايتاليا رو درياب.من از الم گفته بودم ايتاليا بايد بره فينال نميدونيد وقتي ايتاليا بريد از خوشحالي گريه كردم.
خيلي حال كردم مريم خانومي كه وقتي وبلاگت رو باز كردم ديدم افسانه هم از ايتاليا نوشته.
ديگه باي.

پی نوشت:اگه يه شرايطي پيش بياد كه ندوني چيكار كني چيكار ميكني؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:24  توسط به من میگن پری | 
براتون از حامد ننوشتم دوستی که توی دانشگاه دارم و دانشجوی رشته معماریه.یه پسر خوب با اخلاق دوست داشتنی و مهربون و فوق العاده با محبت.

واقعا یکی از اون آدماییه همیشه که از بودن باهاش لذت میبردم حتی با وجود متلکهای نوید و گاهی دوستای دیگه ام.یکی از اون کساییه که همیشه به من انرژی مثبت داده و هیچ وقت اذیتم نکرده.

این از اطلاعات اولیه از حامد.البته اول بگم که من از پستی که الان میزنم نه انتظار دارم که نظر بدید و نه چیز دیگه ای فقط مینویسم تا دلم خنک شه و از ناراحتی بیام بیرون پس لطفا بعدا چه حضوری و چه با کامنت نگید که اینا به چه درد ما میخوره که این یکی پست فقط و فقط مال خودمه و حامد.

این پسر گلم با دو تا دختر دیگه هم دوسته که اونا یه حسی دارن تو مایه های این که جینا لولو هستن یا یه خوشگل تو همین مایه ها و از طرفی هم فکر میکنن که من با دوستی با حامد میخوام اونو از چنگشون درآرم آخه عزیزای من اگه من میخواستم اینکار رو کنم که اینطوری باهاش رفتار نمیکردم و از اون ناز و عشوه هایی که شماها براش میریزید میریختم.

به هر حال با این خوشگلا کنار اومدم چون فهمیدم که اصلا کسایی نیستن که حامد عزیزم بخواد گولشونو بخوره.اینم بگم که من اونقدر حامد رو دوست دارم که دلم میخواد بهترین دختر دنیا دوستش باشه و از این حرفها مطمئنا اگه شما هم میدیدش همین نظر رو داشتید.به هر حال گذشت تا هفته پیش که از صبح باهم بودیم و شب که میخواستم برگردم خونه یکی از دوستام چند تا CD صوتی برام آورد که چون حامد ازم خواست که بدم اونم گوش کنه دادم بهش و گفتم هفته بعد یعنی امروز بیاره.

امروز از صبح دانشگاه بودم اما مثل همیشه در حال دادن سرویس به همکلاسیهای عزیز در درسهای پاس شده ترمای قبل بودم(حافظه رو حال میکنید نمیدونم چی بهشون یاد ددادم ولی انقدر حال کرده بودن که نگو میگفتن همشو یاد گرفتن و از استاد بهتر گفتم و از همین هندونه گنده ها دیگه)به هر حال بعد از تموم شدن این مراسم طولانی از کلاس اومدم بیرون و دنبال حامد گشتم که چون بچه ها گفتن که رفته خونه سعی کردم با تلفن منزلش تماس بگیرم.

به مدت ۴۵ دقیقه پشت خطش بودم تا اینکه بالاخرا وقتی نزدیکای خونه بودم تونستم باهاش تماس بگیرم و باهاش صحبت کنم بگذریم که آقا اصلا یادش رفته بود و چقدر معصوم ازم عذرخواهی میکرد اما چیزی که اعصابم رو به هم ریخت این بود که ازش پرسیدم:"چه خبرته؟تلفنت سوخت؟" اونم گفت:"چیزی نبود که فقط ۱:۳۰ دقیقه طول کشید."منم عصبانی بخاطر تجربه بدی که تو این زمینه داشت(یه بار ۵۷۰۰۰۰تومن پول تلفن خونش شده بود)کلی سرش غر زدم و آخرش پرسیدم کی پشت خط بود؟

-مامانم!

-حامد دروغ نگو کی بود؟

-خب!شوخی کردم.میثم بود!!!!!!!!!!!!!!

-من هیچ شوخی ای با تو ندارم.میثم تا همین ۱۰ دقیقه پیش تو دانشگاه با من بود!!!!

-Ok!بهت میگم ولی بعدا.

-نه همین الان بگو.

-بهت نشونش میدم.

-نمیخوام الان باید بگی.

-آخه نمیشناسیش!

-حالا بگو.

-پریسا.

بلافاصله دوزاریم افتاد.

-اونی که ۴شنبه با هم تو دانشگاه بودید؟

-آره عزیزم همونه.

طفلی میدونست من چه عزرائیلی هستم همچین با احتیاط و ... حرف میزد که نگو.منم یکهو اون رگ رک بودن و این حرفهام زد بالا.

-اه حامد توام با این سلیقت.آخه چرا اون؟اینهمه دختر ناز و خوب تو دانشگاهه.

-اون بچه هم جرات نکرد چیزی بگه.فقط گفت:

-خب شاید قسمت بوده.

نمیدونم چی بگم یکی اینکه دلم سوخت که اونطوری زدم تو ذوقش از طرفی از دستش ناراحت شدم با این کارش از طرفی هم دلم نمیخواد دوباره باهاش تماس بگیرم که از دلش دربیارم چون نمیتونم اینکار رو کنم و با خودم کنار بیام.

کلافم از دستش نمیتونمم با هیچ کس در مورد این مساله حرف بزنم چون همه میگن نباید اونطوری میگفتی ولی خودمونیما خیلی بد گفتم.ولی حداقل از این به بعد یه چیزی دارم به این نوید بگم وقتی بهمون گیر میده.

خب اینم از این که نمیخواستم فعلا آپ کنم و کردم.ولی بعید میدونم دیگه به این زودیا بیام.

پی نوشت:چون دیدم عزیزایی که اینجا رو میخونن اشتباه برداشت کردم لازم دیدم که توضیح بدم.

آره من حامد رو خیلی دوستش دارم چون وقتایی که خیلی حالم بد بود و به یه دوست احتیاج داشتم بدون اینکه خودش بدونه باهام همراه شد.بیشتر از اینم دوستش دارم چون محبتهاش بیریاست و از طرف مقابلش هیچی در برابر محبتش نمیخواد.تنها پسریه که وقتی یکی از هم دانشگاهیهام ازم پرسید داداشته بهم برنخورد(من رو داداشیان خیلی حساسم و هر کسی رو لایق مقایسه یا همتایی با اونا نمیدونم)و با لبخند جوابش رو دادم اما با تمام اینا فقط برام دوسته یه دوست عزیز و مهربون که عاشق محبتهاشم.در ضمن نگار جون من دوستای پسر زیادی دارم که اکثرشون اونقدر باهام راحتن که بدون تعارف از دوست دختراشون باهام حرف میزنن.برای خیلیهاشونم خیلی عجیبم چون با تمام این دوستای زیادی که از جنس مخالف دارم خودم رو زیاد درگیر مسایل عاطفی و عشقی نمیکنم و اینم برای شبنم گلم : عزیزم من با هیچ کس تعارف ندارم مخصوصا با خودم و علایق و احساساتم رو راحت با همه درمیون میذارم اگه عاشق کسی شدم مطمئنم که بهش میگم.

یک خرده زیاد طولانی شد شرمنده.مواظب خودتون باشید برای امتحانم دعا کنید همش با من یکیش با شما قول میدم اونایی که با منه زیر ۱۸ نشه ولی اونی که با شماست ........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 19:22  توسط به من میگن پری | 
سلام من اومدم ولی فعلا نمیتونم به این زودیا دوباره بیام بخاطر درس و امتحان و از این حرفها ولی جاتون خالی همدان انقدر خوش گذشت که نگو امیدوارم شماها هم بهتون خوش بگذره ممکنه تا آخر امتحانا نتونم بیام ولی بهتون سر میزنم.تا بعد.

مهربونی یادتون نره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 22:25  توسط به من میگن پری | 
سلام چند روزی دارم میرم سفر این تعطیلات عجب میچسبه ها اونم وقتی که کلی امتحان داری و هیچی نخوندی.زود میام.

برای سلامتی ملودی دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:8  توسط به من میگن پری | 

نميدونم چرا هر وقت تصميم ميگيرم يه پست جديد بنويسم يه اتفاقي مي افته و نميتونم.ميام وبلاگ همرو ميخونم ولي نميتونم وبلاگ خودمو آپ كنم.حالا هم ديگه دارم تلسم رو ميشكنم كه گوش شيطون كر پست جديد بزنم.اين چند وقته اتفاق زياد افتاده ،خوب و بد هر چي دلتون بخواد ولي بهترينش اين بود كه يه چند نفري كه چند وقتي بود همش اذيت ميكردن و رفتارهاي بدي داشتن درست شدن و ديگه فهميدن كه نبايد همش همه چيز رو مقايسه كنن.يكي از بدترينهاش هم اين بود كه افسانه عزيز وبلاگش رو بست .البته خوب بازم بود مثل تولد بابام،سالگرد ازدواج داداشم و اتفاقهاي خوب ديگه اي كه تو راهه مثل تولد ميثم،فاطمه و چيزاي خوب ديگه.

يكي از اين اتفاق خوبا(سالگرد ازدواج داداشم) باعث شد كه براي اولين بار مسافرت كاملا مجردي برم(البته فقط مسيرش)هميشه تو سفرهام يكي همرايم بود مامانم اينا داداشم يا دختر داييم يا كس ديگه اي اما اين دفعه تنها رفتم،برخلاف چيزي كه ديگران ميگن اصلا هم سخت نبود هر چند كه تو اتوبوس مجبور شدم شاخه گلي براي عروس رو براي سومين بار ببينم ولي اونم گذشت و راحت رفتم.انقدر هم تو مسير تحويلم گرفتن و بهم زنگ زدن(از مامان بابام بگير تا پسرعموم)كه ديگه داشتم مجبور ميشدم تلفنم رو خاموش كنم كه خدارو شكر رسيدم و خاموش نشد.روزي هم كه ميخواستم برگردم رفتم سينما آتش بس.فيلم قشنگيه اگه نديدي حتما ببينيد برخلاف بازيگرهايي كه انتخاب شدن و تصور بدي ميدن فيلم خوبيه و خيلي وقت بود كه يه فيلم با مضمون تو سينماي ايران درست نشده بود كه اين يكي خيلي خوب بود.

يه خردش رو ميگم كه بقيش رو خودتون بريد ببينيد:

جريان يه زوج جونه به اسم يوسف(محمدرضا گلزار)و سايه(مهناز افشار).هر دوتا مهندسن و دو تا آدم لجباز كه با لجبازيها و بچه بازيهاشون عشقشون رو خراب كرده بودن و....

فكر نكنيد كه عشق و عاشقي و ايناستها نه خيلي با تصور اوليه فرق داره.

ديگه اينكه چطور بعضيها انقدر دل دارن كه ميان تو آرايشگاه خواستگاري ميكنن؟مگه از مدل مو يا ابروي كسي ميشه فهميد كه چطور آدميه؟نميدونم شايد اونا ميتونن!!!!!!!!!!!!!

اگه يه نفر كه هيچ سنخيت فرهنگي و اخلاقي با شما نداره ازتون خواستگاري كنه چطور بهش جواب رد ميديد كه اعتماد به نفسش كم نشه؟اين با آرايشگاهه فرق داره ها.

همه هم كه حالشون خوبه:شبنم جون از خونه خودش آپ ميكنه،نگاري توپه فقط بايد يه خرده مواظب خودش باشه،افسانه كه از وبلاگ نگاري آپ ميكنه،حامد كه اصلا منو يادش رفته و مجتبي هم بدتر از اون،امير كه دورادور جوياي احوالاتش هستم،شايا كه آهنگ جديد گذاشته،باران كه خودش خوبه و اميدوارم باباشم زودتر خوب شه،مستانه كه دوباره نوشته و همه عزيزاي ديگه خوب خوبن.

خب ديگه برم الان مامان اينا ميان دنبالم.خوش باشيد و و.............................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 18:33  توسط به من میگن پری | 

متنفرم.از عوضي هايي كه عقده هاشون رو با گير دادن به ديگران حل ميكنن متنفرم.اميدوارم نسلشون از بين بره.الهي بشن دايناسور و بميرن الهي ديگه ديده نشن.

من معمولا نفرين نميكنم ولي اين دفعه واقعا نميتونم حالم داره بهم ميخوره.از اين عوضيهاي كثافت.نگار چشماش باد كرده بود و مينا ديگه چشمي نداشت كه ببينه و همينطور سايرين.

نگار دوست منه كه اينجا دانشجويه.خودش رامسريه و رشت دانشجو.3تا همخونه اي داره كه من اينجا اسمشون رو ميذارم مينا و مريم و مهسا.سه دختر كه اهل تهرانن و خيلي شيطون با تيپ هايي كه خيلي تو چشمه مانتوهاي خيلي كوتاه و آرايشهاي زياد و... اما خدا ميدونه كه با وجود دوست پسراي متعددي كه دارن حتي يك بار هم هيچ پسري بيشتر از دست دادن به اونا نزديك نشده.مينا يه خواهر داره كه اسم اونم ميذارم مهتاب.مهتاب يه دختر آروم و مهربون و خيلي پوشيده تر از اونا كه حتي آرايشم نميكنه و متاهل هم هست.

مهتاب اومده بود رشت كه به خواهرش سر بزنه و يه خرده براي سالگرد ازدواجش كه هفته ديگه اس خريد كنه.اين چهارتا بدون نگار (چون اون موقع دانشگاه بود) ميان بيرون كه برن خريد.نزديك فلكه گاز يه كلانتريه.اينا كه ميان از اونجا رد شن يه GLX جلوشون ميايسته و يكي از اين آدماي عوضي با يه لحن و خطاب بد بهشون ميگه كه سوار شن.(از اينجا به بعد از ادبيات عادي خودم بايد فاصله بگيرم از همتون عذر ميخوام) - اون عوضيها +دوستاي من(از اين اسم گذاري هم منظوري ندارم ولي نميتونم اون آشغالا رو چيزي جز يه - ببينم)

-:جنده ها بشينيد تو ماشين.

+:چرا؟

-:شهر رو به گند كشيديد سوار مي شيد عوضيها يا پياده شم.

+:نميشيم هيچ غلطي هم نمي توني بكني.

اون - پياده ميشه و بازوي مهتاب رو ميگيره تا بزور سوار ماشين كنه.

مينا:عوضي دست خواهرم رو ول كن.اون پست فطرت هم دو تا دستش رو به هم مشت ميكنه و محكم ميكوبه تو گردن مينا و بعدم با آرنجش يه ضربه مبزنه به پهلوش.

به هر حال بعد از درگيريهاي زياد اينارو ميبرن كلانتري.به مهتاب و مريم ميگن شما دوتا ميتونيد بريد ولي اين دوا بايد بمونن.اون آشغالا انتظار داشتن كه مهتاب خواهرش رو تنها بذاره كه اون قبول نكرد.

شروع كردن به پرونده سازي:

1-فاحشه گري در شهر.

2-جلب توجه و اجتماع اراذل به اطراف خود(در حالي كه قسم ميخوردن كه هيچ كس اطرافشون نبود)

مهتاب بهشون ميگه من ازدواج كردم حامله ام اما اون عوضيها كه همه رو مثل خودشون ميبينن بهش گفتن ت. جنده اي چه معلومه كه پدر اون حرم زاده كيه؟

مينا عصبي بوده و گريه ميكرده اونا هم براي جبران كمبودهاي روانيشون بهش ميگفتن : "بزن تو سر خودت خودت رو بزن بگو غلط كردم بگو گه خوردم و ....."

اون طفلي هم براي اينكه ولشون كنن هر كاري كه اونا ميگفتن ميكرد و ...... فكرش رو كنيد. به هر حال با چند تا جرم ديگه كه يكيشم خودزني از طرف مينا بوده و پرونده سازي براي 4 تاشون و تماسهاي مداوم يكي از آشناهاي همسر مهتاب كه مافوق اونا بوده ولشون ميكنن.

به همين سادگي توي اين كشور ميشه تو در عرض چند دقيقه تبديل به فاحشه و رواني تبديل شد اما باز هم به كشورهاي ديگه اشكال گرفت كه چرا به دخترهاي محجبه اشكال ميگيرن .

اينجا دموكراسي برقراره مردم مطابق ميل خودشون زندگي ميكنن و رفتار ميكنن.اونايي كه يك خرده زور دارن به ديگران زور نميگن و همه با هم دوستن اصلا اينا همش دروغ بود ساخته ذهن بيمار من. ما توي ايران فقط روز درخت كاري و نيكوكاري داريم.اينجا چيزي با مفهوم زور و بي احترامي وجود نداره.

نميگم همه مثل همن ولي اين عوضيها زيادن خيلي زياد وگرنه خودم اونقدر آشناي اطلاعاتي و گنده دارم كه 1000 تاي اينارو تو جيبشون ميذارن ولي هيچكدوم اينطور عوضي نيستن.

ببخشيد ولي امروز به ادازه تمام روزام گريه كردم و ناراحت شدم.باور كنيد كه حتي الانم كه دارم مينويسم كيبوردم خيسه.اميدوارم خدا جواب اونارو بده كه ميدونم عدلش نميذاره كه اينطوري بمونه.

تموم شد ديگه نميبينم كه بخوام بنويسم.منم ديگه چشم ندارم.مثل اونا و شايدم شما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 20:36  توسط به من میگن پری | 

سلام.یه پستی زده بودم که نمیدونم چرا پاک شد مهم نیست شاید بهتر که پاک شد.بازم ببخشید که انقدر دیر آپ میکنم.افسانه جون درست فتی خیلی تنبلم تا حس یه کاری نباشه انجامش نمیدم ولی وای به وقتی که بخوام یه کاری کنم و نشه.بگذریم،می خواستم بیام نمایشگاه کتاب اما به خاطر نوبت دندون پزشکی که دارم(و امتحانی که استاد عزیز به طور ناگهانی 3 هفته پیش اعلام کرد و منم نخوندم هنوز) نمیشه خیلی ناراحت شدم هر کدومتون که رفتید از طرف منم یه کتاب بخرید.

اتفاق خاصی نیافتاده همه چیز خوبه جز یه جریان احساسی عجیبی که پیش اومده همه چیز سر جاشه.

جریان این گرفتنا چقدر جدیه؟من که هر مانتویی میپوشم یکی از دوستام بهم می گه میگیرنت آخه پس من چی بپوشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز فهمیدم اونطورام که فکر میکردم بدشانس نیستم.یه شرکتی تو رشت کارتهای شانس اینترنت چاپ کرده 3000 تومن که اونجایی که من ازش یکی خریدم گفت که حداقلش یک بار 5 ساعته بوده بیشترینش هم 30 ساعت.به منم گفت اگه واقعا می خری یکی باز کن اگه ساعتش کم بود یکی دیگه بردار منم با کلی منت و خواهش از خدا یکی بیرون کشیدم انتظار داشتم که حدودای 10-15 ساعت باشه ولی میدونید چند ساعت بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟     

36 ساعت!!!!!!!!کلی حال کردم فروشنده کم آورده بود .

کلی اتفاقهای خوب دیگه هم افتاده که همش با هم باعث امیدواری شدید من به خودم و زندگی شده.

فقط از همینجا به میثم و حامد(حامد جون تورو نمیگما یه حامد دیگه) بگم که اون خواب 3شنبه کوفتتون بشه که من پر انرژی رو خوابالو کردید و رفتید خونه که بخوابید هنوزم دلم همون خواب رو میخواد

حامد خودمم ممنون ازت بخاطر اون میلی که زده بودی ولی فکر کنم بهترین کاری که میتونستم کنم همین بوده.اگرم دیگه بهت میل نزدم واسه این بود که نخواستم ادامه داشته باشه.

دیگه بسه برم.خوش باشید.

فقط اینم بگم امروز به اندازه تموم عمرم خوردم:صبح دو تا چایی لیوانی بزرگ یکی از اساتید محترم لطف فرمودن با چند تا شیرینی خامه ای که مجبور بودم همه شیرینی هارو بخورم ناهار مامان ماهی درست کرده بود که اونم خیلی خوردم بعد از ظهر یک عالمه شیرینی با یه چایی و کلی سیب زمینی سرخ کرده بعدشم آداس و آخرشم دوغ.الان که نوشتم میبینم این چه طرز غذا خوردن هیچ کسم جلومو نمیگیره مامان انقدر نخوردنم رو دیده که این طوری کلی ذوق میکنه دیگه هم که کسی نیست جلومو بگیره.

اگه نیومدم بدونید با این طرز خوردن ترکیدم.

 تا بعد بابای. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:59  توسط به من میگن پری | 
سلام.دوباره همه چیز سر جاشه و مشکلات خوشبختانه داره حل میشه.

امروز میخوام از آرامش بنویسم یه آقایی برام یه کامنت گذاشت که خیلی شبیه حرفیه که خودم به دیگران میزنم و هیچ وقت هم بهش عمل نمیکنم. ولی خیلی درسته.من میگم همه چیز همیشه همونطوریه که خودت خواستی.اگه خودت نخوای هیچ چیزی باعث ناراحتی یا شادیت نمیشه و اگرم خودت نخوای هیچ چیزی نمیتونه هیچ تاثیری توی زندگیت بذاره پس همیشه خودمونیم که تعیین میکنیم که به زندگیمون چه طوری نگاه کنیم.امروز داشتم فکر میکردم که من چه لحظاتی آرامش دارم و از زندگیم لذت میبرم.

به این نتیجه رسیدم که گذشته از لحظاتی که با اعضای خانوادم هستم وقتایی که کامپیوترم سالمه و هیچ مشکلی نداره(اونایی که منو میشناسن میدونن که من عاشق کامپیوترمم و مثل یه بچه دوستش دارم)و یه لیوان چایی کنارمه و بدون استرس دارم یه برنامه مینویسم و بعد از اجرا جواب میگیرم آرامش زیادی پیدا میکنم.شرایط زیادی برای آرامش میخوام نه؟البته به تمام اینا این موارد که تلفن اتاقم وصل باشه و با فاطمه پرحرفیهامو کرده باشم و خونه هم پر از سر و صدای مهمون نباشه رو اضافه کنید.البته مهمون دوست دارما ولی نه وقتی که دارم با کامپیوترم کار میکنم.

حالا از اینا گذشته شما چه وقتایی آرامش دارید و میتونید استرس و تشویش رو از خودتون دور کنید؟

راستی این رو میخواستم قبل از عید بگم ولی هنوزم دیر نشده.با نزدیکترین دوستتون که از تمام اتفاقات شما توی سال ۸۴ با خبره بخواید که کنارتون بشینه و با هم اتفاقایی که افتاده رو مرور کنید.نتیجه خیلی جالب میشه حتما این کار رو کنید.

راستی برای سلامتی خودتون ارزش قائل باشید و مثل من بیکار نباشید که پوست صاف و سالمی داشته باشید و بازم برید دکتر و گند بخوره به صورتتون

موفق باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 16:41  توسط به من میگن پری |